عطر گندم

﷽مطالب‌ این‌ وبگاه‌ حکم‌ دست‌ نوشته‌ ها و یاداشت‌ های‌ شخصی‌ را دارند﷽

عطر گندم

﷽مطالب‌ این‌ وبگاه‌ حکم‌ دست‌ نوشته‌ ها و یاداشت‌ های‌ شخصی‌ را دارند﷽

برای آن یگانه پدر (شماره دوم)

از آخرین باری که برایت نامه‌‌ ای نوشتم سالها میگذرد
شمارِ روزهایِ بی تو بودن؛ از نامه‌ هایی که برایت ننوشتم بیشتر شده‌ اند! به تو گفته بودم میشود میانِ بوی کاغذها چیز های بیشتری را به خاطر آورد. حالا بی تو اینجا؛ میانِ این کاغذها هر روزِ من بوی بهار نارنجِ سالها مانده میدهد...... کاش بیایی؛ حتی اگر به تعبیر یک رویا؛ حتی در سرزمین خواب و خیال؛ کاش بشود بیایی قبل از آنکه توی غروبِ دلتنگِ رفتنت تمام آمدن ها از یادم برود.
در غروبِ پنجشنبه‌ هایی که وصله به جمعه‌ های بعدش هزار باره برایت نامه ای نوشته ام.... هزار هزار هزار بار؛ بی مقصد... بی پایان


برای آن یگانه پدر

کج رفتاریِ زمانه به سبب دوریِ از توست؛
به سببِ پَرت شدنِ ما هرکدام در عالمی جداگانه....
و تو خوب میدانی که حتی زمانه هم نتوانست ما را از هم جدا کند
مادامی که در قلب من زنده هستی. زنده تر از دیروز و زنده تر از پرنده ای که پرید؛ درختی که شکوفه داد و ابری که شکوفاییِ عشقِ مارا در گوشِ باران میخواند.....
بارانی که بر سر من؛ بر سر پرنده و یک شهر میبارید....
و تو خوب میدانستی که حتی ابر هم همانقدر باشکوه؛ شکوهِ عشقِ مارا زمزمه نکرد
زمانه نتوانست ما را هم جدا کند! چرا که زمانه از گرمای قلب ما بی خبر بود چراکه زمانه؛ زمانه ی من و تو نبود چراکه زمانه؛ زمانه ی ما نیست
ای آشنای رفته به دور دست
ای دور شده از من
ای شاخه ی جدا مانده ام
شامگاهان با من بگو از پرنده ای که در باران پرید
از "پرنده هایی" که در باران "پریدند"
و بگو آن دل های بی قرار؛ نیمه شب؛ از چه رنجی با باران سخن گفتند؟
و بگو کدامین رنج؛ ما را بدونِ چتر هایمان به میهمانیِ باران دعوت کرد؟
و کدامین دل؛ در قطره قطره های اشکِ آسمان خیس شد؟
با من بگو....
تا زمانه را فرصت‌ ِ بودنِ من در این عالم است بگو
برگرد...... برگرد و با من سخن بگو
بگو
که فرصتِ ما این همه نیست
بگو
که زمانه؛ زمانه ی ما نیست
بگو
که عشق این همه بی رحم نیست....


روزی برای تو خواهم گفت

امیرم! برادر عزیزم؛ شکوفه‌ی گیلاس من
سالهای دور از خانه؛ سالهای عوض شدن ما بود؛ از خیلی‌ چیزها... از خودمان دور شدیم اما بزرگتر شدیم و به راستی قدری هم از ماجراهای تلخ التیام پیدا کردیم
مثل درختی که در نیمه‌ی دوم پاییز جوان مانده باشد سبز باشد امیدوار باشد نه از برای بی‌تفاوتی! بلکه بخاطر آن دو پرنده‌ای که امسال بر شاخسارهای خسته‌اش پناه آورده اند میدانی این ما هستیم که انتخاب میکنیم زندگی کدام رویش را به ما نشان دهد این قلب توست که تورا به سپیدارهای حیات وصل میکند. عزیزه خواهر! به اندازه‌ی تمام لحظه‌های زندگی؛ تمام وقت‌هایی که از من سوال‌ خواهی کرد؛ برای تو حرف‌‌ دارم اما بگذار که در آرامش سکوتی اینگونه؛ سرگشتگیِ برمَلا شدن کلمات را نبینیم؛ اگرچه ما هرشب و روز به حرفهای نزده‌ی مان فکر میکنیم....
رها باش و پرواز کن روزی دیگر خواهد آمد روزی آفتابی‌تر شاید
اگر سالها بعد در غروبی بارانی خودت را تنها و دلتنگ یافتی؛ این را بدان همه‌ی ما ممکن‌ست در زندگی مثل یک شیء قدیمی حتی شاید با ارزش!! کنار گذاشته شویم و چون افسانه‌های شاهنامه فراموش شویم.... اما این پایان راه نیست چراکه خدا هست و خدا آدمی را هرگز چون آدمیان فراموش نمیکند..... رها نمیکند.... حداقل من اینطور فکر میکنم؛ تو هم همینطور فکر کن! چجوری اش را هم نپرس؛ تنها باور داشته باش که خدا هست


پشت آن پنجره‌ ها (به یاد سهراب سپهری)
بسم الله الرحمن الرحیم

سهراب عزیز سلام
خدا میداند یکهو چه شد که دیدم دلم میخواهد برای یک نفر نامه بنویسم. همین که فکر میکردم برای چه کسی؟ غیرمنتظرانه آمدی به خاطرم. به سیاقِ همه ی نامه ها اول از وضع آب و هوا مینویسم؛ اما پیش از همه باید این دقتِ نظر و دید شاعرانه ات را تحسین کرد. و اعتراف کرد که تحلیل تو از دنیای پیرامونت کاملا کارشناسانه و هنرمندانه و صد البته روانکاوانه است و جای هیچ نقد یا توضیح بیشتری باقی نمیگذارد...
قرار بر این بود از هوا بگویم. اینجا آسمان آبی است. یک طرفِ آسمان را ابر هایی پوشالی پوشانده اند. از آن ابر ها که نمیخواهند ببارند! پنجره باز است و دو تا دوچرخه یکی سرخ و دیگری آبی روبرویم است. مرا یاده کودکی هایم انداخته اند! اصلا میدانی من همین که یاد کودکی هایم می افتم تو را به خاطر می آورم... چه سالها از زندگانی ام با شعرهایت سپری شد..... یادت هست؟ آن صبح های دل انگیز کلاس چهارم دبستان را؟ زنگ تفریح کنار پنجره کلاس شعرهای هشت کتابت را حفظ میکردم و از آن بیرون صدای خنده و بازی همکلاسی هایم را میشنیدم. یادش بخیر.... آن زمانها نمیگذاشتند در مدرسه یک کتاب غیر درسی را همراه خودمان حمل کنیم. من کتاب اشعار سپید تو و ترجمه های مارگوت بیگل را با روزنامه جلد میگرفتم تا هویت اصلی روی جلدشان مشخص نباشد.
سپهریِ عزیز تا به حال دیده بودی آدمی برای آدمی که سالها مرده است نامه بنویسد؟؟!!
فی الحال شاید بد نباشد بدانی آن دیوانه منم!


برای پدرم

ای ماهِ نجیبم... عقربه های زندگی انگار با لحظه های ناب من و تو خصومت شخصی داشتند که این طور مجال ماندن را از ما گرفتند....
با این همه گلِ یاسم نگران نباش! آسمان با ما بسیار مهربان است. ببین! همین که میبارد یعنی خوب میداند که "احساس چیست"
دل آبی و سفیدش اش اکنون از احساس؛ از نجوای باران های دلتنگی پر است.... دلش پر است و میخواهد ببارد؛ میخواهد ببارد اما بغضِ سرنوشت؛ گلویش را گرفته و هیچ نمیگوید
حکایت عجیبیست! کاش دست سرنوشت توی دستهای من بود.... کاش اصلا سرنوشت دست داشت
راستی! ما چرا از هم دور افتادیم!
ما که فقط ترانه مینوشتیم و خدا را داشتیم!
ما که هیچ چیز از زندگانی؛ جز دریای شگفت انگیزِ "ترانه های انار" "مادر برام قصه بگو" "دشت تنگستان" و "شقایق" در کنار آن نون و پنیر و سبزی و گلدونه های شمعدانیِ زیر اتاقِ شیروانیِ حیاط نمیخواستیم....
صدای تو سالهاست در رگِ ترانه های آباده جاریست... همانقدر زنده و پر شکوه؛ همانقدر نجیب و غریب
حقیقتا که امروز بی تو بر ما هزار سال گذشته‌ است؛ حتی نمیتوانم از سنگینی این غیبتِ بزرگ و آن خاطره های زیر سقف اتاق شیروانی بنویسم.... واژه‌ ها... نیروی موسیقی و صدای تورا کم دارند.... تک تک واژه‌ های من؛ تک تکِ تکه های قلبِ من تو را کم دارند پدر من... پدر نازنینِ من.
اصلا به قول شاملو
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد؛ پروازی نه! گریزگاهی گردد..... آی عشق آی عشق...... چهره ی آبی ات پیدا نیست
پیدا نیست
این جدایی پایانِ عشق ما نیست
بابای نازنینم خداحافظ و به امید دیدار در سرزمینی بارحم تر.... با عقربه هایی مهربان تر.