عطر گندم

﷽مطالب‌ این‌ وبگاه‌ حکم‌ دست‌ نوشته‌ ها و یاداشت‌ های‌ شخصی‌ را دارند﷽

عطر گندم

﷽مطالب‌ این‌ وبگاه‌ حکم‌ دست‌ نوشته‌ ها و یاداشت‌ های‌ شخصی‌ را دارند﷽

من بُدو بدوی روزهای آخرم؛ لحظه های بی قراری برای آنکه خیالت راحت شود تمام کارهارا انجام داده ای.
من روزهای پایانی اسفند ام؛ همان لحظه ای که فقط یک ساعت به تحویل سال مانده و در بازارچه عید به دنبال نشان کردن یک جفت ماهی سرخی.
من یک یادگاری کوچکم. یادگاری کوچکی که کلی برایش فکر شده تا به درد بخور باشد؛ جاگیر نباشد؛ که مسافر آن را بپسندد و بداند دوستان بامعرفتی دارد.
من بدرقه ی مسافرام؛ کاسه های آب و گلابی که پشت پایشان ریخته شده.
من تمام آن چیزی هستم که "جا میماند"
ساندویچ پنیر و گردوی لیلا که مادرش با کلی وسواس برایش پیچید و دفتر مشق سیمین که هر دو توی خانه جا ماند.
من یک دوربین عکاسی ام که آماده است شیرین ترین خاطره ها؛ زیباترین لبخندها را ثبت کند بدون آنکه وسط راه شارژ اش تمام شود.
من سوسوی چراغ نارنجی رنگی ام که پشت پنجره ی آخرین خاطره؛ کوچک و کوچک تر میشود.
من یک زنبیل ام! زنبیلی پر از نامه های نخوانده و توی باد پراکنده شده.....
من قهرمانِ بزرگِ هیچ چیز نخواستن ام.
من‌ آن دستبند آبی رنگِ ساده ام که کارگرِ کارخانه ی روغن نباتی دیروز به دخترکش هدیه داد.
من آن قرارِ دیدار آخر جبهه ام؛ داستان خداحافظی هایی که زیر لب آمدند بدون آنکه شنیده شوند
من حرفهای نگفته ام؛ رازهای بر ملا نشده.....
تمام آن حرفهایی که پشت گلو جا‌ ماندند
تمام آدرس های اشتباهی
تمام صداهای "مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد"
تمام آن‌ چیزی هستم که یک روز؛ یک جا؛ زیرِ طاقچه ای جا میماند.....
مثل قاب عکسی قدیمی
مثل یک سنجاقِ سَرِ صورتی
اینها شمایل من است. اینها همه ی آن چیزی است که من از خودم در ذهن دارم
دیر یا زود اش را نمیدانم؛ وقت اش رسیده لا به لای همین افسانه های مرسوم؛ قدری هم به خودم فکر کنم باید به خودم اهمیت بدهم........ مثل خدا به کافر اش!
یادم است یکی از نیمه های دوم ماه ژوئن هم برای اولین بار به خودم فکر کرده بودم خیلی خیلی زیاد! هنوز هم دلم پر از صبر است.... فقط به دنبال یک بهانه ام. یک چیزی که فکرم را پرت کند از ناتوان شدن و تسلیم شدن؛ کاری که پنهان کند این ناتوانی را. حواس را پرت کند از سیاهچال های عمیق دلتنگی. یک طوری پر کند این سکوت را.
از اینجا چقدر فاصله است بین آن "پنجره ی آبی" تا من! من که بدو بدوی روزهای آخرم....... من که یاسِ خشکیده ی لای جانماز مادرم


نرجس‌حسنی by