Perfume Wheat

مطالب این وبگاه حکم دست نوشته ها و یاداشت‌ های شخصی را دارند.

Perfume Wheat

مطالب این وبگاه حکم دست نوشته ها و یاداشت‌ های شخصی را دارند.

یادم نمیرود که یک شب نیمه‌های زمستان زیر سقف‌چوبی و نمناک خانه‌‌ی گرمش که سرشار از عطر خاک ِ تَر بود نشسته بودیم.
قبل از اینکه آلزایمر بگیرد و من را با دختر کوچیکه‌ی عصمت خانم اشتباه بگیرد؛ میگفت شُکون ندارد ساعت خواب را بیدار باشی. میگفت یک شبح در روح تمام آدمها پنهان شده که اگر شب را نخوابند؛ همراه آنها بیدار میماند و هی بزرگتر میشود!!
از وقتی که قرص‌هایش را نمیخورد؛ دیگر برایش فرقی نمیکرد آن شبح تا چه اندازه قرار است بزرگ شود چند سال قبل از آنکه مارا برای همیشه ترک کند؛ تا نیمه‌ی شب بیدار بود و میگفت دلت اگر قرص باشد دیگر مهم نیست چقدر بدهی به بار آورده‌ای میگفت دلت که قرص باشد دیگر مهم نیست چقدر خسته‌ای..... آخر شب تمامشان را به دل قرصت میسپاری و میخوابی

گفت: هرشبی که خواب آقاجونت خدابیامرز را میبینم دلم قرص میشود تمام شب‌های بعدش را که بدون دیدنش میخوابم؛ خستگی‌ها و دلتنگی هارا به همان یک شب دیدار میسپارم
دستم را روی دستان زحمت‌کشش گذاشتم به حفره‌های کوچیک و بزرگ حلقه‌‌ای که در انگشت انگشتری‌اش بود نگاه کردم و یک‌جوری شدم.... حالم بد شد؛ دلم میخواست گریه کنم؛ داد بزنم و آن بیماریِ لعنتی را که سالها همراهم بزرگ شده بود را بالا بیاورم.... تِراپیو فوبیا! ترس از حفره‌های نامتقارن..... بیماریِ نادری که تنها بیست درصد از آدمهای دنیا به آن مبتلا میشوند.....‌ نتوانستم بیشتر از آن نگاه کنم چشمانم را بستم و مطب تمام دکتری‌هایی که رفتم را بخاطر آوردم؛ با جزئیات و آن منشی‌های بی‌اعصابشان! همه‌شان میگفتند بیماری‌ات یک نوع فوبیای است که به اعصاب مربوط میشود.
من اما فکر میکنم حفره‌ای هست در دلم که تا دنیا دنیاست پر نمیشود...... حفره‌ای از دلتنگی؛ حفره‌ای که کل وجودم را میسوزاند در حد بی‌خوابیِ یک شب تا صبح......
حفره‌ای عمیق که هیچ‌کدام از آن دکترها در من ندیدند
شاید همان حفره باعث شده که از دیدنِ اجتماع چند حفره‌ی نامتقارنِ دیگر در کنارهم وحشت کنم

دست روی جداره‌‌ استکان شیشه‌ای ِ کمر باریکش گذاشتم؛ چایمان سرد شده بود؛ گفتم: بی‌بی جان نزدیک به بیست دقیقه‌ست چراغ نفتی‌ خاموش شده؛ استکانِ کمر باریکت که هیچ ما هم از سرمای سوزان و کمرشکانِ دهبید یخ زدیم! از این حرف من خنده‌اش گرفت و گفت: بده تا برایت تازه کنم. گفتم: کدام را؟؟ نفت چراغ یا چای استکان؟ دوباره با همان آوای دلنشینش خندید و گفت: از دست تو دختر! تا نزدیکیِ در؛ قبل از آنکه درِ اتاق را روبه انباریِ بشکه‌‌‌های نفت باز کند از آن پنجره‌ی مثلث شکل کوچکی که اتاق را به انباری وصل میکرد بهش گفتم: از تمام این آدمها تنها بیست درصدشان مبتلا به حفره‌‌های عمیق دلتنگی میشوند. من یکی از همان بیست درصد ام! بیست درصد از ۷میلیارد آدم که میشود ۳۵۰ میلیون
گفت: ۳۵۰ میلیون چقدر است؟
گفتم: زیاد نیست؛ به اندازه‌ی تمام دقایقی که وقتی سوز می‌آید در ساحل بایستی و غروب را نگاه کنی و به ساندویچ‌ ات گاز بزنی!
اینبار هردومان بلند بلند خندیدیم و باز با دو استکان چای بابونه و یک پارچ نفت در دستانش گفت: امان از تو دختر.
دره آن پنجره‌ی مثلث شکل را بستم و گفتم: این حفره‌ها و ترس‌های لعنتی بی‌شباهت با آن شبحی که در شب‌بیداری ها با آدم بزرگ میشود نیست! یادت که هست بی‌بی‌ جان؟ خودتان همیشه میگفتید.
گفت: مگر میشود یادم برود شرح این افسانه‌ی قدیمی را که مادرم خدابیامرز دره گوشمان میخواند تا شب به نیمه نرسیده چشمانمان را ببندیم و سریع بخوابیم از ترس اینکه مبادا شبحِ خواب همراهمان راهی شود
گفتم‌ من سالهاست که با این شبح دست و پنجه نرم میکنم اینکه چیزی نیست
با دست لرزانش چای‌ خود را از سینی برداشت و گفت:
تو دلت قرص است مادر؟
گفتم: راستش میدانید؛ دل من قرص نیست؛ مثلثه! مثلثی که هرجای ضلعش را میکشی آن یکی‌اش میلنگد اما شما چای‌تان را بخورید؛ سرد نشود....
گفت: مثلث هم خوب است بی‌بی؛ مثل همین پنجره‌ای که آقاجونت برای اولین بار من را دید و آخرین بار چشمش را از پشت همین پنجره به روی دنیا بست؛ برای ابد.


مثل پنجره‌ی مثلث شکلی که هم دوستش داری هم دوستش نداری؛ مثل حفره‌هایی از دلتنگی‌ که هم هست و هم نیست؛ شبیه ِ تلخِ حقیقت‌هایی که نرفته از یاد؛ دل من قرص نیست........... مثلثه

  • نرگس‌حسنی by

کاش میتوانستم پرواز کنم

تا اوج

تا بی‌کرانِ آبی

آنجا که در قلبِ خاکی و پُر سکوتِ رود

خاطراتِ اقاقی را ورق میزنند

آنجا که آفتاب میتابد روی فرش

گل‌های قالی را نوازش میکند‌

مادرانه........ مادرانه...

من؛ گُم‌گشته‌ای پُرم از سایه

ای بی‌عصا ظلمتِ شب

ای تلخیِ بی‌نهایت

دریغا..... دریغا از شما

سرچشمه‌ی این نتوانستن‌ از کجاست؟؟؟

من میخواهم پرواز کنم

با همین زنجیر به پا

دیوار به دیوار

هیچ ردی از جای تبسم نمانده است

من میخواهم بروم

در نغمه‌ی یاکریم ِ باغ

در عصمت بی‌کرانِ صبح

در مه

غبار

من میخواهم بروم

با همین زنجیر به پا

تا باورِ شبی غریب

تا سرزمینِ حقیقت و یقین

  • نرگس‌حسنی by

مثلِ نمناک ترین کوچه‌های خلوت جنوب که مدت‌ها راه رفتیم.....

میخواهم بنویسم.... آن لحظه‌ای را که نمیبینم اما احساس میکنم شبیهِ

همان روزها همه جا ساحل بود و صدف بود و تاجایی

که چشم کار میکرد همه چیز طلایی بود و گهگاهی هم آبی

طبق معمول جیب‌هایمان پر از بادام زمینی‌های شور و بو

داده بود و از کنج چادر مسافرتیمان جدا بودیم به بی‌راهه

ترین کوچه‌های جنوب به غربتی که از آن ما نبود اما انگار

خوده ما بود.....

من و دوست شماره‌ی دو؛ خیال میکردیم از میان باتلاق‌ها و

شوره‌زار ها صدای پر زدن مرغان دریایی را میشنویم انگار

که طبیعت ما را احاطه کرده باشد

غروب؛ سر از ساحل سرد و خروشانی درآوردیم که تنها

روشنایی‌اش تک چراغ آبی رنگِ کیوسک فلافل فروشی بود

تصور میکردم که چقدر فلافل‌فروش خوشبخت است وقتی

هرروز فلافل‌ هارا در ماهی‌تابه‌اش می‌اندازد و منتظر

می‌شود تا صدای جرق جرق روغن داغ و سرخ شدنشان

بلند شود دریا را روبه رویش میبیند و آنقدر به آن فکر

میکند تا احتمالا شب‌ها قبل از خواب صدای تمام

گوش ماهی‌ها را بشنود

میخواهم بنویسم از فکره همیشگی‌ای که آن لحظه از ذهنمان

عبور نکرد!

فکره حساسیت به فلفل قرمز که تمامِ عمر مارا از فلافل‌ دور

نگه میداشت؛ دریا........ اما دریا خوده آن معجزه بود

توانستیم!! توانستیم مثل خیل بی‌شمار انسان‌هایی که

از خوردن فلافل‌های جنوب لذت میبرند یکی از بهترین

فلافل‌های تاریخ را برداریم و با همان سس‌های آفتاب

خورده‌‌ی پشت ویترین روبه روی دریا بنشینیم و بخوریم

حواسمان پرت دریا بود و نفهمیدیم حساسیت چیست

آنجا بود که دریا یک بار و برای همیشه حساسیتمان را

از ما گرفت

مثل خیلی چیز های دیگری که میگیرد

مثل مرجان‌های چسبیده به صخره‌ها؛ دلتنگی آدم‌ها.....

حتی فوبیا های فلفلیسم!!

میخواهم بنویسم از فردای آن روزی که سکوت تنها کشنده‌ی

نجات‌بخشمان بود و گندم تنها نشانه‌ی عروج؛ همان نشانه‌ای

که به شدت مارا یاده ایمان می‌انداخت

گندمی که بهانه‌ گیری‌هایش باران را در یک آشنایی با صدای

برخورده دو ابر به حرف آورد و روی دور دست ترین

خوشه‌ها نشاند؛ بهانه‌ی گندم باران بود و بهانه‌ی ما آواز!

پس به روی سومین ردیف دَبه‌‌های سفید رنگ گندم‌زار

کوبیدیم و خواندیم:

آفتاب سره کوه نور اَفشونه سماور جوشه

یارُم تُنگِ طلا دوش گرفته غمزه میفروشه

واااااای وای!

یه دونه انار دو دونه انار

سیصد دونه مروارید

میشکفه گُل آی میپاشه گل دختر قوچانی

باران که بند آمد راهی شدیم و با جنوب و دریایش

با جنوب و گندم‌زارش و با آن کاغذهای پیچیده شده

دوره فلافل‌هامان که طرح یک اره ماهی‌ را رویش کشیدیم

و بعد زیر ماسه‌ها چالشان کردیم خداحافظی کردیم

آن شبی که دوست شماره‌ی دو خانه‌یمان را ترک کرد دیگر

هیچگاه ترانه‌ی انار را نخواندیم......

علی‌رغم چیزی که در واقعیت وجود داشت بهانه‌ی

گندم‌ها باران نبود! آن‌ها هم مانند ما بهانه‌ی آواز داشتند

میخواهم چیزی بنویسم که گویای آن ترانه‌های "اَناری"

که قلبم را پُر میکند باشد

میخواهم بنویسم اما.... هرچه تلاش میکنم نمیتوانم

سال‌های سال بعد شمعدانی‌ها به روی گلدان کوبیدند و

به رسم یاد بود آن ترانه‌ را خواندند

 

طرحی که از دوست شماره‌ی دو به یادگار داریم

شبیه آن اره ماهی‌ای که با خودکار پشت کاغذهای

فلافل کشیدیم و چال کردیم نیست! شبیه اصرار ابدی

یک ماهی‌ِ قرمز است برای پیوستن به دریا......

دوست شماره‌ی دو پدر بود

  • نرگس‌حسنی by

پارت اول:

چهارشنبه شب

صدای شستن استکان

مبل های ساکتِ منتظر

نارنج های حیاطِ شمالی

سایه روشنِ پرده های اتاق

تنصیف سوزناک زندوکیلی:

همه شب نالم چون نِی که غمی دارم چو بوی گل.....

نوای سمت شرقیِ خانه:

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد [رادیو]

میگویم باران که احتمال نمیخواهد!

یا می آید یا نمی آید مثل تو که یا می آیی یا نمی آیی

با همان روشنیِ نور اتاق خیره به سقف میشوم

یادم نمی آید آخرین بار کی این اندازه خوشحال بودم

شبیه روح سبز درختان در آبی عمیق آسمان.....

کی باور اش میشود؟؟!

 

پارت دوم:

یکی دو هفته پیش که دل آزرده با دوست شماره‌ ی یک حرف میزدم؛

جمله هایم تلخ بود و سرشار از سکوتی نا امن

دوست شماره‌ ی یک با بستنی زعفرانی در دست اش روی کاپوت

یکی از ماشین های پارک شده در خیابان بیست و هفتم رو به رویم نشسته بود 

آن دختره عجیب و غریب همیشه یک چیزی برای گفتن داشت

اما آن روز حرف هایش عجیب بوی سحر و جادو میداد

چیزی که شاید تا به حال از او نشنیده بودم

گفت چرا حال آشفته ات را روبه راه نمیکنی؟

گفتم شاید تمام راه های حال روبه راه کن را رفته باشم؛

اما مگر چقدر میتوان رفت و به سامانی نرسید؟؟؟

گفت خیلی ساده و خیالیست من برای اینکه حالم را خوب کنم؛

به مسخره ترین چیزهای ممکن فکر میکنم مثلا فکر میکنم که معده ام دارد پرواز میکند!

 

پارت سوم:

معده ام دارد پرواز میکند..... شوخی فی البداهه و خنده داره دوست شماره‌ ی یک که وارد ذهنمان شد قرار نبود از پی تسکین چیزی باشد یا یک شبه حالمان را عوض کند اما تصویری به من داد که بتوانم هروقت میخواهم تفریح لحظه های خیال پردازی ام باشد

به گمانم این نگاه دقیق و عمیق من به زندگی بود که باعث میشد هیچوقت به این فکر نکنم پروسه‌ی حال خوب کردن چقدر میتواند ساده و در عین حال خیالی باشد

مثلا همینکه معده ام دارد پرواز میکند به دور دست ها!

یا معده ام دارد پرواز میکند به ضلع شمالیِ کره‌ ی ماه!!!

که مثلا چقدر میتواند مسخره باشد مادامی که معده پری برای پرواز ندارد و ماه؛ همان غول پیکرِ کروی شکل ضلعی ندارد که بخواهد شمالی هم شود

 

پارت چهارم:

یک شب نوای سوزناکِ همان تنصیف مرا به لاله زار های وحشیِ "خواب" پرت میکند تا کمتر به معده های در حال پرواز در سرزمینِ معده های پرنده (!) فکر کنم

تا همانگونه بر تخت با چراغ های روشنِ اتاق چشمم را باز کنم و معده ام را در حال پرواز ببینم!

خواستم به هر سرعتی که بود خودم را به او برسانم و بگویم که چقدر به وجودش احتیاج دارم که بدون او حتی آب هم نمیتوانم بخورم......

که این میان چشمم افتاد به تو....

تو را دیدم و این دقیقا همان چیزی بود که میخواستم

چه بی اندازه خوشبخت ام که میتوانم تورا ببینم و بگویم:

"شب ام آن رویایِ بی تکرارِ فردا میشود؛ میدانم"

نمیدانم چه چیز تورا آراسته کرده بود که از همیشه آراسته تر بودی! نمیدانم چشمان من بهتر میدید یا تو زیباتر شده بودی...... به راستی از صِلَت کدام قصیده ای که هیچ شاعری نتوانسته است تورا بسراید؟

دلم نمیخواست به دنبال معده ای بروم که داشت برای همیشه ترکم میکرد دلم میخواست کنار تو باشم که قرار بود برای همیشه بمانی

نمیدانم چه حرفی باید میزدم که احساس نکنی لال ام!

برای همین ادامه‌ی تنصیف علی زند وکیلی را خواندم:

چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم تنها رفتی

رهایی از غم نمیتوانم تو چاره ای کن که میتوانی.....

آمدم نزدیک تر به آفاقِ چشمانت که گفتی:

اما چراغ ها هنوز روشن است!

بلند میشوم و چراغ هارا خاموش میکنم.....

دوباره به تو فکر میکنم اما این بار تورا نمیبینم!

 

پارت آخر:

ساعت می آید روی شماره‌ ی چهار؛ خروس ِ سفید پشتِ حیاطِ شمالیِ نارنج ها با آوای مخصوص اش بیدار میشود

چند ساعتی میشود که معده ام برگشته است..... معده ام با پروازش به من یاد داد که وقتی اینگونه بی دلیل؛ حتی به طرز مشکوک و مسخره ای شاد باشم تورا میبینم؛ و دوباره میتوانم از شوق این دیدار شبیه روح سبز درختان در آبی عمیق آسمان ها شوم

دوباره میخوابم و صبح روی کاغذی مینویسم:

"شبم آن رویای بی تکرار فردا شد! میدانستم.....

تمام رازِ سفر تنها خوابِ یک ستاره بود ---> پدرم......

  • نرگس‌حسنی by

کاش میشد زمان توو آروم ترین لحظه‌ی زندگی توقف میکرد

توو کوچکترین لبخند؛ توو قصه‌های کودکی! فارغ از همهمه؛ فکر؛ دغدغه

کاش زمان توو شیرین ترین رویای شبونه برای همیشه توقف میکرد.....

باید از خدا ممنون باشیم اگه تنها به مصیبت‌های بزرگ گرفتاریم

نه به معصیت‌های پی در پی

و من امیدوار خواهم ماند

سرانجام یکی از همین روزها تمام نگاه‌های خیس و پژمرده

به جانب بی‌بند آفتاب برمیگردند و به خداوندی خدا که من امید دارم

بالاخره یک روز همه‌ مان مثل قصه‌های هزار و یک شب از هرچه اندوهِ تیره هست رهایی پیدا میکنیم

  • نرگس‌حسنی by

نه به خاطر شاهراه های کوچک.....

این ترانه آشناست به گوشم

خسته بی رمق منتظر و غمگین در میان تراس با دستی دوربین خویش انداز را تنظیم میکردم؛ میدانستم برای ثبت هر عکس باید دروغی شادمانه را در این دنیا به یادگار بگذارم!!! باید دانست که آدم ها از خستگی ها و غم هایشان عکس نمیگیرند......... باید میدانستم این را درست در همینجایی که پر شکوفه ترین کلمات من به خواب سایه ها میرفتند.....

و سرانجام من با هر لبخندی در پشت لنز مات دوربین به دیدار دریاها کوه ها گیلاس های ایوان سبز و گلدان های اقاقی میرفتم حتی اگر خیال بود و مصنوع

و سرانجام چیزی جز من در من نیست

اشتباه میکنند خیلی از مردم که اشتباه نمیکنند! تنهایی را اندوه میخوانند!! چیزی که علی رغم ظاهرش بسیار مهربان است و همراه

گاهی فنجان در دست ات لرزان است

اما نباید بگذاری قطره ای روی زمین بریزد

گاهی پر از بغض و دردی اما نباید بگذاری ذره ای به گوش کسی برسد

چراکه در نگاه اول ممکن است کسی متوجه ماهیت وجودت نشود ماهیتی که تنها خدا از او باخبر است

سالها گذشت تا من فهمیدم آنچه درونمان هست را خدایمان است که باید بداند و میداند

از تمام ما فقط اوست که با خبر است

از رنج ها غم ها دغدغه ها و شادی ها

از همان وقت هایی که فکر میکنی در تنهایی تنها هستی

درست در یک نقطه ی مشخص از مختصات زمان میفهمی جایی که خدا حضور دارد اندوهی راه ندارد

دوباره از سر مینویسم: بخاطر سنگ فرشی که مرا به تو میرساند نه بخاطر شاهراه های کوچک

و نه بخاطر هر چیزه پست و کوچک......

 

  • نرگس‌حسنی by

زیبایی‌های دنیا کم نیست؛ از جنگل‌های بکر آمازون گرفته تا سرسبزی‌های شرق ِ دور؛ از سفیدی کوه تا قهوه‌ایِ کویر و کوه..... زیبایی البته برای من تعریف دیگه‌ای داره؛ زیبایی‌هایی که حتی ممکنه ظواهر سخت و ناراحت کننده‌ای داشته باشه دلگیر باشه؛ غیر قابل توضیح باشه

زیبایی‌هایی که نه اونقدر قشنگه که بشه ازش تصویری کشید نه اونقدر تیره و تاریک که نشه ازش متنی نوشت

مثل خیابان بیست و هفتمِ همه‌ی شهر های دنیا

همه‌ی شهر ها یک خیابان بیست و هفتم دارند حتی اگر تابلویی به این نام نصب نکرده باشند! حالا این خیابان بیست و هفتم کجاست؟؟؟

خیابان بیست و هفتم همان خیابانی‌ست که کودکان کار آنجا نشسته‌اند و بسته‌های آدامس میفروشند خیابان بیست و هفتم همان خیابانی‌ست که کودکان کار به پیرزنی دستمال جیبی میفروشند....‌‌. خیابان بیست و هفتم؟

بیست برای وجود شادمانشان و هفت برای مقدسی روحشان 

اگر میخواهید عاشق سادگی شوید به خیابان بیست و هفتم بروید؛ نشانی.......

  • نرگس‌حسنی by